تبليغاتX
داستان های قرآنی

ابراهیم تهدید شد!

آن‌گاه که ابراهیم را راست را به آزر نشان داد و او را پند داد، آزر زیر بار نرفت و به کفر و مخالفت خویش اصرار ورزید و با بدزبانی، کفر، پرخاشگری و دشمنی سخن‌ ابراهیم را زیر پا گذاشت. پیامبری او را منکر شد و مهربانی و لطف ابراهیم را نادیده گرفت و روی خود را در هم‌کشید و برای بی‌اعتنیی به مقام ابراهیم و تعجّب از جرأت او و انکار پند و اندرز وی به ابراهیم گفت: آیا از خدایان من سرپیچی کرده‌ای؟ اگر دست از انحرافات برنداری و از گمراهی بازنگردی و به راه عقلانی و روشن‌فکری خود توجّه نکنی، تو را با سنگ، سنگ‌باران و با تیر فحش تو را تیرباران می‌کنم.

ابراهیم تهدید آزر را با آغوش باز و روح مطمئنی پذیرفت؛ سپس پاسخی به آزر داد که علامت نیکی به آزر و اخلاص در پند و اندرز به او دربرداشت. ابراهیم خطاب به آزر گفت: درود بر تو! به زودی برای تو از پروردگارم طلب آمرزش می‌کنم؛ زیرا او نسبت به من مهربان است. از شما و آن‌چه غیر از خداوند یکتا است، کناره‌گیری می‌کنم و پروردگار خود را می‌خوانم؛ شاید درباره‌ی دعای پروردگار خویش بدبخت نباشم.

ابراهیم با آزر وداع و از او کناره‌گیری کرد و در همین موقع بود که با وضع ناراحت‌کننده و قلبی اندوهگین به سر می‌برد؛ زیرا دعوت ابراهیم گوش‌های شنوایی پیش آزر نیافته‌بود و ابراهیم آزر را ترک کرد تا در کفر وی کمک‌کار نباشد و در شرک با او همراهی ننماید.

ابتکار تبلیغی ابراهیم

آ‌گاه که ابراهیم دریافت آزر دعوت وی را نپذیرفته‌است، ناراحت نشد ولی برایش سخت شد که آزر را به سوی خیر دعوت کند و او دعوتش را نپذیرد. امّا این پرخاشگری‌ای که از آزر دید و این ستمی که از او مشاهده کرد، باعث نشد که ابراهیم از دعوت به سوی حق، بایستد؛ بلکه تصمیم گرفت ریشه‌ی این عقیده‌ی پست را با تمام آزار و شکنجه‌ها‌های طولانی که متوجّه او می‌گردد، از زمین نابود سازد.

ابراهیم که مردی بیداردل، روشن‌فکر و دارای فکری صحیح بود، درک کرد که دلیل لفظی و برهان منطقی هر قدر مانند روز روشن باشد، در سرزمین شوره‌زار دل قوم او، گیاه خوبی نمی‌رویاند؛ لذا تصمیم گرفت، تبلیغات شنوایی را به تبلیغات بینایی تبدیل کند و چشمان ملت را با بینایی درونی آمیخته‌کند و حواس ظاهری آنان را برای فهماندن عقیده‌ی خود، با قلبشان نزدیک گرداند و بدین‌طریق حقیقت دعوت خود را برای آنان آشکار سازد؛ شاید از گمراهی بیرون آیند و رشد خود را دریابند.

در کار ابراهیم دقت کنید که ابراهیم به تدریج آنان را به بحث خویش می‌کشاند و از آنان می‌پرسید: چه چیزی عبادت می‌کنید؟ قوم ابراهیم درباره‌ی بت‌های خود سخن‌های فراوان گفتند و در بیان جواب زیاده‌روی کردند و در عبادت بت‌ عزت خود را می‌جستند و با تواضع برای بت‌ها، پشتیبانی فکرشان را از آنان می‌خواستند و در جواب به ابراهیم گفتند: بت‌ها را می‌پرستیم و مواظب عبادت آنان می‌باشیم.

ابراهیم در سؤالات خود پیروز شده‌بود. ابراهیم مانند پزشکی بود که به فکر درد است تا دوا را بیان کند و یا مانند قاضی بود که می‌خواهد مجرمین، به ارتکاب جرم اقرار کنند و اعتراف نمایند که جرم را مرتکب شده‌اند؛ لذا ابراهیم در بحث خود دایره‌ی جدال را تنگ تر می‌کرد و در یک مطلب، موارد اختلاف را جمع می‌کرد و آن‌گاه که اساس مطلب آنان سست می‌شد و ارکان آن درهم فرومی‌ریخت و پوچ بودن آن روشن می‌گردید، تسلیم دلیل او می‌شدند و در این موقع ناگزیر بودند که از ابراهیم پیروی کند و راه فراری از فرمانبرداری ابراهیم نداشتند. ابراهیم مرتباً عقاید و آراء فاسد آنان را عنوان می‌کرد و از آنان انتقاد می‌نمود و فساد آن را آشکار می‌ساخت و به آنان می‌گفت: آیا آن‌گاه که به پرستش بت‌ها روی می‌آورید، حرف شما را می‌شنوند؟ آیا آن‌گاه که به اطاعت اینان همت می‌گماری و اقدام می‌نمایی، شما را می‌بینند؟ آیا برای شما نفع دارند یا ضرر؟

راستی که چه‌قدر تقلید بد است و چه‌قدر نقشه‌های شیطان دقیق است که به تدریج ملت را به کفر پدرانشان کشانده و در شرک، آنان را به جریان انداخته‌است. عبادت مجسمه را برایشان زینت داده و آنان پیشانی خود را برای بت به زمین می‌گذارند.

راستی این مردم چه‌قدر نادانند که اعتقاد دارند بر طریق حق هستند و در پیروی مذهب خویش می‌کوشند و با پیروان حق برای باطل بحث و مجادله می‌کنند ولی مطالبی که می‌گویند چه‌قدر بی‌اساس و پاسخ‌های آنان چه‌قدر ضعیف است. آنان در مقابل استدلال ابراهیم و سؤالات او گفتند: ما پدران خود را در عبادت بت‌ها یافتیم!

خداوند ابراهیم

مخالفین ابراهیم اقرار کردند که بت‌ها حاجت‌هایشان را نمی‌شنوند و مالک ضرر و نفعی نیستند و اعتراف کردند که فقط به جهت پیروی از نیاکان خود به عبادت پرداخته‌اند. با این بیان، تکامل دینی قوم خود و طریق هدایتشان را دلیل پیروی از بت و برحق بودن خویش، قرار دادند. آنان معتقد بودند که باستانی بودن بت، دلیل این است که بت شایسته‌ی احترام و مسنحق تعظیم است. بدین‌طریق ثابت کردند که از نظر صحیح به دور و از فکر خوب بر کنار می‌باشند.

ابراهیم به آنان گفت: بدون تردید شما و پدرانتان در گمراهی آشکاری بوده‌اید.

به ابراهیم گفتند: آیا نقص‌تراشی تو برای خدایان ما و بدگویی از بت‌های ما را از روی اراده انجام می‌دهی و یا این‌که شوخی می‌کنی؟

ابراهیم در پاسخ به آنان گفت: من حرف بی‌فغایده نمی‌زنم. حرف من جدی است؛ زیرا من با دینی استوار آمدم. من با هدایت و حق آشکاری به سوی شما فرستاده شدم. آن ‌خداوندی که سزاوار عبادت است، خالق آسمان‌ها و زمین و اراده کنند‌ی امور جهان و حافظ وضع زمین و آسمان است؛ ولی این بت‌هایی که شما می‌پرستید، مالک نفع و زیانی نیستند. این‌ها سنگ‌های زمخت و چوب‌های تکیه یر دیوارند. برای شما لازم است از عبادت این اجسام پرهیز کنید. خود را از تواضع برای این‌ها کنار کشید و از فتنه‌ی شیطانو گمراه کردن او بترسید. با عقل خود فکر کنید و با چشم خود ببینید؛ به امید آن‌که هدایت گردید.

فراموش نکنید؛ من در دوری از عبادت بت بر شما سبقت گرفتم و قبل از شما به کناره‌گیری از آن‌ها مبادرت ورزیدم؛ اگر این کار ضرری داشت، به من زیانی می‌رسید و اگر بت‌ها مالک چیزی بودن، مرا هدف قرار داده‌بودند. باید نگاهی به خدایان خود و پدران گذشته‌ی خویش کنید و بدانید که این خدایان غیر از خداوند یکتا، دشمن من هستند. خداوند جهانیان مرا خلق کرده و هدایتم می‌کند. خداوندی که مرا غذا می‌دهد و مریضم می‌نماید و آن‌گاه که بیمار گردیدم، شفایم می‌دهد. آن‌خداوندی که مرگم می‌دهد و سپس زنده‌ام می‌گرداند. آن خداوندی که من طمع دارم روز قیامت گناهم را ببخشد.

نوشته شده توسط شهاب محتشمیان در ساعت | لينک ثابت |

حضرت ابراهیم(ع) خلیل‌الله:

محیط تربیتی ابراهیم

مردم بابل در ناز و نعمت به سرمی‌بردند و از سایه‌ی درخت‌ِنعمت برای خود سایبان می‌ساختند ولی با این‌که غرق در نعمت بودند، در شب تاریک افتان و خیزان در حرکت و در پرتگاه ضلالت در رفت‌و‌آمد بودند.

این مردم گمراه با دست خود بت‌ها تراشیددند و در مقابل چشم خود این عمل را انجام دادند، سپس آن بت‌های تراشیده را پروردگار و آفریننده‌‌ی خود قراردادند و آن را خدای خویش خواندند. خداوندی که آنان را خلق نموده، کنار گذاشتند و به عبادت بت شتافتند و خداوندی را که نعمت‌های ظاهری و باطنی را برای ملّت جاری ساخته، فراموش کردند.

زمام امور بابل به دست نمرود، فرزند کنعان‌بن‌کوش بود. نمرود زمامداری بود که بیدادگری را پیشه‌ی خود ساخته‌بود و آن‌گاه که خود را غرق در نعمت دید و نیروی قدرتی را که در اختیار داشت و او را فراگرفته‌بود، مشاهده کرد و آن‌گاه که نادانی ملّت خویش را دریافت و آن‌گاه که کوردلی مردم‌ِمملکت خود را درک کرد و زمینه را برای خدایی خود مساعد دید، خود را خدا قرار داد و مردم را به پرستش خویش دعوت کرد!

چرا نمرود آنان را به پرستش و عبادت خود دعوت نکند؟ نمرود دیده‌است که در بین مردم نادانی رواج پیدا کرده‌است و ملت در گمراهی آشکار به سرمی‌برد و همین عوامل زمینه‌ی ادعای خدایی او را فراهم کرده‌است.

در میان این محیط فاسد و در شهر فدام‌آرام که از مملکت بابل بود، ابراهیم در دامن پدر خود تارخ به وجود آمد. خداوند به او نیرویی داد و او را به راه راست هدایتش کرد. ابراهیم با فکر صحیح و روشن خود، خداوند را شناخت. خداوند به ابراهیم وحی کرد که خداوند یکتا است و او حاکم بر موجودات است و جهان زیر نظر او است.

ابراهیم درک کرد، این بت‌هایی را که می‌پرستند و این مجسمه‌هایی که می‌تراشند، برای آنان در پیشگاه خداوند ارزشی ندارد. به همین جهت تصمیم گرفت به تدریج دعوت به سوی خداوند یکتا را آغاز کند و ملّت خود را از پرتگاه شرک و لجن‌زار مفاسد نجات بخشد. ابراهیم تصمیم گرفت وسایلی فراهم کند که ملّت را از گمراهی بیرون کشد.

ابراهیم و علامت قیامت

قلب ابراهیم از ایمان به پروردگار خود لبریز بود و از اعتقاد و اعتماد به قدرت خالق خود مالامال بود. به آن‌چه که درباره‌ی قیامت و رستاخیز مردگان به او وحی شده‌بود اعتقاد داشت و ایمان داشت که در جهان دیگر به حساب کردار بندگان خداوند رسیدگی می‌شود؛ ولی ابراهیم تصمیم گرفت به ایمان و بصیرت خویش بیافزاید و اعتماد و یقینش بیش‌تر گردد و شخصاً از علامت رستاخیز آگاه شود، برهان روشن قیامت را با چشم خود ببیند؛ لذا از پروردگار خود درخواست کرد که به او نشان دهد که چگونه مردگان را پس از مرگشان زنده می‌کند؟ و چگونه بعد از نابودی، اجسامشان بار دیگر به وجود می‌آید؟

به همین منظور خداوند به ابراهیم وحی کرد: مگر اعتقاد به قیامت نداری؟ ابراهیم پاسخ داد: البته. به من وحی کرده‌ای و من هم ایمان آورده و تصدیق نموده‌ام؛ ولی روح من مشتاق دیدن با چشم است. چشمم به مشاهده دوخته‌شده تا قلبم مطمئن گردد و یقین من افزایش یابد.

آن‌گاه که ابراهیم تصمیم گرفت ایمان خود را محکم و قلب خود را استقرار دهد، خداوند خواسته‌ی او را برآورد و دستورش داد: چهار پرنده بگیرد و پیش خود آورده و آن‌ها را در مقابل چشم خود به یک‌دیگر ضمیمه نماید تا اجزاء آن را ببیند و بتواند در خلقت جدید آن‌ها دقّت کند. سپس آن حیوانات را به چند جزء تقسیم کند و به صورت پراکنده‌ای روی هر کوهی یک جزء بگذارد و پس از آن، پرندگان را پیش خود بخواند تا چند لحظه‌ی بعد به دستور خداوند پیش او آیند.

ابراهیم این دستور را عمل کرد و پرندگان را به سوی خود خواند و هر جزئی ضمیمه‌ی جزء خود شد و اجزاء پراکنده به جای خود بازگشت و فوراً زندگی‌ به ایشان رخنه کرد و روح  به آن‌ها بازگشت نمود و به قدرت خدا پیش ابراهیم شتافتند و به اراده‌ی پروردگار خود نزد ابراهیم آمدند. ابراهیم آثار آشکار خداوند و قدرت درخشانی را که در زمین و آسمان‌ها وجوددارد و کسی نمی‌تواند آن نیرو را عاجز سازد، مشاهده می‌نماید.

روح پرندگان به دست ابراهیم گرفته‌شد و اجسادشان نرم گردید و متلاشی شد و در مقابل چشم ابراهیم اعضاء پرندگان متفرّق گردید و آن‌گاه که پرندگان را خواند، به سوی او شتافتند و پیش او آمدند و اجزایشان یک‌دیگر را گرفتند و اجزاء متفرق، به یک‌دیگر متصل گردید و روح به ‌آن‌ها بازگشت کرد.

غیر ممکن است کسی این وضع را ببیند و دیگر شک کند و در قدرت خداوند درباره‌ی برانگیختن مردگان از قبرهایشان و بیرون آمدن از خانه‌های ابدیشان تردید کند.

خداوند منزّه است؛ هرگاه درباره‌‌ی‌ کاری اراده ‌کرد، بازگشتی در آن نیست؛ زیراخداوند گرانمایه‌ و حکیم است.

ابراهیم و عموی بت‌فروش

آزر عموی ابراهیم، علاوه بر این‌که بت‌پرست بود از کسانی بود که بت می‌تراشید و آن‌ها را می‌فروخت. آزر نزدیک‌ترین و چسبنده‌ترین مردم به ابراهیم بود و برای هدایت نیز از همه شایسته‌تر و برای پند و اندرز سزاوارترین بود؛ زیرا آزر از صورتگران و تراشندگان بت و از مبلّغین و مروّجین آن بود و بدین‌ترتیب مردم را به سوی معصیّت دعوت می‌کرد و فتنه‌ای به وجود می‌آورد؛ لذا راهنمایی آزر به سوی خداوند وسیله‌ی نزدیکی به خداوند یکتا است و می‌توان تخم مفاسد و ریشه‌های گمراهی را با هدایت وی نابود کرد.

ابراهیم در طریق دعوت عموی خود از راه بدگویی و تحقیر خدایان وارد نشد؛ زیرا آزر از وی نفرت پیدا می‌کرد و گوش خود را متوجّه او نمی‌ساخت یا این‌که ابراهیم را از خود می‌راند و منکر او می‌شد. پس ابراهیم صحبت با آزر را بهترین روش ترتیب داد و با زبان شیرین و ادب‌ِشایسته با او سخن گفت. ابراهیم صحبت خود را با آزر از عنوان پیغمبری خود شروع کرد تا مهر آزر را برانگیزد و پرده‌های دل او را تسخیر کند. سپس از آزر بپرسد که چرا توجّه به بت‌ها پیدا کرده‌ و دل به پرستش آن‌ها بسته‌است. با این‌که می‌داند این بت‌ها دعا و ستایش آزر را نمی‌شنوند و تواضع و فروتنی او را نمی‌بینند و نمی‌توانند به هنگام درخواست دفع بلا، بلایی را برطرف سازند یا به هنگام درخواست حاجت، حاجتی را برآورند، چرا آنان را عبادت می‌کند.

ابراهیم ترسید، آزر موقعیت وی را کوچک بشمارد و اعتنایی به رأی او نکند و از او منصرف گردد؛ لذا گفت: ای عموی من. من دارای علمی شده‌ام که تو تز آن بهره نداری و معرفتی نصیبم گردیده که از آن در تو وجود ندارد. از من سرپیچی و از قدم برداشتن با من کناره‌گیری نکن. گرچه من از جهت مال، هم‌ردیف تو نیستم و از جهت سال بر تو برتری ندارم ولی از نظر علم و معرفت برترم. سپس ابراهیم از آزر خواست تا روش او را تعقیب کند و در راهی که ابراهیم راه‌پیمایی می‌کند، آزر نیز قدم بردارد تا به راه راست و طریق ثابت راه یابد.

ابراهیم تصمیم گرفت که بت‌ها را در نظر آزر بی‌ارزش جلوه دهد و بدین‌وسیله او را از عبادت بت‌های خود جدا سازد؛ لذا به آزر گفت: با پرستش بت و تسلیم شدن در مقابل آن‌ها، شیطان را پرستش می‌کنی و به آستانه‌ی او پناه‌ می‌بری. شیطان نافرمانی خداوندرا کرد ومردم را به گمراهی تهدید کرد. شیطان دشمنی است که به کار خیر راهنمایی نمی‌کند و غیر از هلاکت و فساد و بدی کار دیگری را خواستار نیست.

ابراهیم به ترساندن آزر پرداخت و او را از سوء کیفر و عاقبت بیم داد ولی تصریح نکرد که عذاب خدادامنش را می‌گیرد و کیفر او را احاطه کرده‌است؛ زیرا خواست درباره‌ی او نیکی کند و ادب را رعایت نماید و به او لطف کند.

نوشته شده توسط شهاب محتشمیان در ساعت | لينک ثابت |

مهریه‌ی زنان مخالفین صالح

روزگاری چند، ناپاکی ملّت، آنان را به کشتن شتر می‌ترساند و ترس آنان را باز می‌گرداند. کسی جرأت آزار رساندن به شتر را نداشت و کسی برای دست زدن به شتر پیش‌قدم نمی‌گردید؛ لذا برای پایان‌دادن به این قصه از وجود زنان بهره‌برداری کردند؛ زن‌ها سرمایه‌ی خود را بدهند و به وسیله‌ی زیبایی خود مردم را به دام اندازند. با چنین وضعی هرگاه زن دستوری صادر کند مردها تسلیم دستور او هستند و هرگاه آرزویی در دل داشته‌باشند، برای انجام آن بر یک‌دیگر سبقت می‌گیرند.

بنابراین، صدوق دختر محیا که دارای شرافت و مال است، خود را بر مصدع فرزند مهرج عرضه داشته و می‌گوید: اگر شتر صالح را پی کردی، تسلیم تو هستم. و از طرف دیگر عنیزه آن پیرزن کافر، قدار فرزند سالف را دعوت نموده و یکی از دختران خود را بر وی عرضه داشته، می‌گوید: من شیربها نمی‌خواهم و هدیه‌ی نامزدی یا ثروت نمی‌خواهم، فقط باید آن شتری را که قلب‌ها را تسخیر کرده و شراره‌ی ایمان را شعله‌ور می‌سازد و با این اوصاف، خواب راحت را از ایشان سلب کرده و آب آشامیدنی ما را اختصاص به خود داده و حیواناتمان را رم می‌دهد، نابود گردانی.

این نقشه‌ی زنانه، عشقی در روح عاشقان ایجاد کرد و علاقه‌ای در قلبشان پیدا شد و نیروی عشق قدرت و نیرو به آنان داد و جرأت و شهامت به آنان بخشید؛ لذا در بین مردم گردش کردند تا رفیقانی به دست آورند و بتوانند از وجود کمک‌کارانی اطلاعی به دست آورده و شتر را بکشند.

پس از گردش در شهر هفت نفر دیگر به آنان پیوستند و همگی در کمین شتر نشستند و منتظر بودند. زمانی که شتر آب خورْد و بازگشت و با کمال طمأنینه را می‌رفت، تیری به استخوان ساق پای او خورد و استخوان آن را شکست و قدار با شمشیر به جانب آن شتافت و بر پای حیوان فرود آورد. شتر به زمین سقوط کرد؛ سپس نیزه‌ای به سینه‌ی آن زد و شتر را کشت و این بار گران و غم سنگین را از دوش خود برداشتند و با کمال خورسندی بشارت قتل شتر را برای مردم آوردند.

مردم به استقبال این دو قاتل حیوان همانند استقبال از فرمانده‌ی پیروز و قهرمان کشورگشایی شتافتند و برای بازگشت آنان شادی می‌نمودند. مخالفین صالح پای شتر صالح را قطع کردند و آن را کشتند و از دستور خداوند خویش سرپیچی نمودند و از ذات خود پرده‌برداری کردند. به تهدید صالح اعتنایی نکردند و آن را نادیده گرفتند و به او گفتند: ای صالح اگر پیامبر خداوندی، آن‌چه ما را به آن تهدید می‌کردی متوجه ما گردان!

کیفر نافرمانی خداوند

آن‌گاه که شتر صالح به قتل رسید، صالح به آنان گفت: من شما را از آزار رساندن و ناراحت نمودن این حیوان ترساندم؛ ولی شما دامن خود را به این جرم آلوده کردید و در این جنایت فرورفتید. از این پس سه روز در خانه‌های خودتان زنده هستید و می‌توانید از نعمت زندگی بهره‌برداری نمایید و پس از آن عذاب خداوند می‌آید و کیفر نافرمانی خداوند شما را تا آخرین درجه تصوّر، احاطه می‌کند و دیگر این حادثه قابل تردید و دروغ نیست.

 

شاید صالح که سه روز به آنان مهلت داد، خواست فرصتی برای بازگشت به سوی خداوند باشد و آنان در توجّه به دعوت صالح تحریک گردند؛ ولی تردید همیشه در روحشان ریشه دوانده و خرافات بر قلوبشان حکومت داشته‌است.؛ لذا اعلام خطرها برای آنان سودی نداشته و به رشد خویش بازنگشته‌اند؛ بلکه تهدید صالح را دروغ و حرف بی‌ارزشی پنداشته و اعلام خطر او را افتراء و بهتان دانستند و به بی‌اعتنایی و سرزنش صالح افزودند و از او خواستند که در عذاب آنان عجله شود.

صالح در مقابل خیره‌سری مخالفین خود گفت: چرا قبل از این‌که کار نیکی انجام دهید، در عذاب خویش شتاب می‌کنید؟! ای کاش از خداوند طلب آمرزش می‌کردید؛ شاید رحمت خداوند شامل حالتان گردد و از عذاب خداوند نجات یابید.

گفتار صالح اثر نکرد و دست آنان در گمراهی بازنر شد و تسلیم شدت خودسری خویش گردیدند و به پیامبر خداوند گفتند: ما به تو و دوستانت شک داریم و وجود شما در اجتماع ما زیان‌آور است.

عده‌ای از قوم صالح گرد آمدند و سوگند یاد کردند که در دل شب‌ِتاریک ، با شمشیر برهنه به طور ناگهانی به صالح و پیروان او حمله کنند و آن‌گاه که مردم در بستر استراحت خوابیده‌اند بدون این‌که کسی آنان را ببیند، به صالح و یارانش یورش کنند و شبیخون بزنند. این تصمیم خطرناک را درباره‌ی این جمعیت خداپرست گرفتند و قرار گذاشتند که این قرارداد محفوظ بماند و جزء اسرار باشد و آن را اشاعه ندهند و جایی نقل ننمایند.

نقشه‌ی خطرناکی برای صالح و یاران او طرح کردند و به فکر کشتن ایشان افتادند و گمان می‌کردند اگر آنان را به قتل برسانن، از عذاب خداوند محفوظ می‌مانند و از کیفری که به زودی آنان را فرا می‌گیرد، نجات می‌یابند؛ ولی خداوند به این خیره‌سران مهلت نداد و نقشه‌ی آنان را نقش بر آب کرد و مکر آنان را به خودشان بازگشت نمود و صالح از نقشه‌ی کودتای آنان نجات یافت. صالح و پیروانش از عذاب خداوند نجات یافتند و کیفر خداوند به منظور تصدیق تهدید صالح و پشتیبانی از پیغمبر خود فرود آمد و صاعقه‌ی‌آسمانی آن را فرو گرفت تا کیفر ستمگری آنان داده‌شود. مخالفین صالح پس از صاعقه در خانه‌های خود به صورت بدن‌هایی بیجان درآمدند.

آری! آن کاخ‌های آسمان‌خراش و محکم و آن ثروت سرشار و آن باغستان‌های وسیع آن خانه‌هایی که برای حفظ جان خود در سنگ‌های کوه تراشیده‌بودند، هیچ‌کدام نتوانست از مرگ آنان جلوگیری نماید.

صالح عذابی را که به آنان فرود آمد، دید و سپس مشاهده کرد که بدن‌های مخالفین او بی‌روح گردیده و خانه‌هایشان خراب شده‌است؛ لذا از کنا آنان عبور کرد و آن‌کاه که ناراحتی قلب او را اشغال کرده‌بود و حسرت رگ‌های قلب او را قطع می‌ساخت، به آن جسدها خطاب کرده و چنین گفت:

ای قوم من! بدون تردید رسالت خداوند خود را به شما ابلاغ کردم و به شما پند دادم ولی شما پند و اندرزدهندگان را دوست نمی‌دارید.

نوشته شده توسط شهاب محتشمیان در ساعت | لينک ثابت |